تبليغاتX
کاغذ پاره

 


+ نوشته شده توسط صوفیا در چهارشنبه 19 اردیبهشت1386 و ساعت 3:37 |
سهراب سپهری

 

رو به غروب 


ريخته سرخ غروب

جابجا بر سر سنگ.

كوه خاموش است.

مي خروشد رود.

مانده دردامن دشت

خرمني رنگ كبود.

 

سايه آميخته با سايه.

سنگ با سنگ گرفته پيوند.

روز فرسوده به ره مي گذرد.

جلوه گر آمده در چشمانش

نقش اندوه پي يك لبخند.

 

جغد بر كنگره ها مي خواند.

لاشخورها، سنگين،

از هوا، تك تك، آيند فرود:

لاشه اي مانده به دشت

كنده منقار ز جا چشمانش،

زير پيشاني او

مانده دو گود كبود.

 

تيرگي مي آيد.

دشت مي گيرد آرام.

قصة رنگي روز

مي رود رو به تمام.

 

شاخه ها پژمرده است.

سنگ ها افسرده است.

رود مي نالد.

جغد مي خواند.

غم بياميخته با رنگ غروب.

مي تراود ز لبم قصة سرد:

دلم افسرده در اين تنگ غروب
 


+ نوشته شده توسط صوفیا در سه شنبه 18 اردیبهشت1386 و ساعت 5:0 |
کوچه

 بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

 

 همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

 شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

 در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد

 

 باغ صد خاطره خنديد

 

 عطر صد خاطره پيچيد

 

 

 يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

 

 پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

 ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

 تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

 

 من همه محو تماشاي نگاهت

 

 آسمان صاف و شب آرام

 

 بخت خندان و زمان رام

 

 خوشه ماه فروريخته در آب

 

 شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

 شب و صحرا و گل و سنگ همه

 

 دلداده به آواز شباهنگ

 

 

 يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن

 

 لحظه اي چند بر اين آّب نظر كن

 

 آب آيينه عشق گذران است

 

 تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

 باش فردا كه دلت با دگران است

 

تا فراموش كني چندي ازين شهر سفر كن

 

 

با تو گفتم

 

 حذر از عشق ندانم

 

 سفر از پيش تو هرگز نتوانم 

 

نتوانم!

 

 روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

 

 چون كبوتر لب بام تو نشستم

 

 تو به من سنگ زدي من نرميدم نگسستم

 

 باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم

 

 تا بدام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذر از عشق ندانم نتوانم

 

 

 اشكي از شاخه فرو ريخت

 

 مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت 

 

 اشك در چشم تو لرزيد

 

 ماه بر عشق تو خنديد

 

 يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

 

 پاي  در دامن اندوه كشيدم

 

 نگسستم نرميدم

 

 

 رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم

 

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

 

 نكني ديگر از آن كوچه گذر هم

 

 بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

 


+ نوشته شده توسط فرزاد در جمعه 31 فروردین1386 و ساعت 3:36 |
حافظ

 

دل مي‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را


دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

 

کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز


باشد که بازبينيم ديدار آشنا را

 

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون


نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا

 

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل


هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا

 

اي صاحب کرامت شکرانه سلامت


روزي تفقدي کن درويش بي‌نوا را

 

آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است


با دوستان مروت با دشمنان مدارا

 

در کوي نيک نامي ما را گذر ندادند


گر تو نمي‌پسندي تغيير کن قضا را

 

آن تلخ وش که صوفي ام الخباثش خواند


اشهي لنا و احلي من قبله العذارا

 

هنگام تنگدستي در عيش کوش و مستي


کاين کيمياي هستي قارون کند گدا را

 

سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد


دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

 

آيينه سکندر جام مي است بنگر


تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

 

خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند


ساقي بده بشارت رندان پارسا را

 

حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود


                      اي شيخ پاکدامن معذور دار ما را
                     

                        توسط ( صوفیا )


+ نوشته شده توسط صوفیا در دوشنبه 20 فروردین1386 و ساعت 18:51 |

دوستت دارم اندازه یه دنیا                     تو رو داشتن شده تنها یه رویا

منو کشتی تو دیگه با این غمها              تو فکرمی روزها و حتی شبها


+ نوشته شده توسط فرزاد در یکشنبه 5 فروردین1386 و ساعت 6:26 |

یا مقلب القلوب والابصار

 

یا مدبر الیل و النهار

 

یا محول الحول والاحوال

 

حوّل حالنا الی احسن الحال

 

    

 برآمد باد صبح و بوی نوروز              به  کام دوستان و بخت پیروز

 

مبارک بادت این سال وهمه سال       مبارک بادت این روز وهمه روز


+ نوشته شده توسط فرزاد در چهارشنبه 1 فروردین1386 و ساعت 0:38 |

عشق یه چیزی مثل کشک و دوغه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 26 اسفند1385 و ساعت 20:56 |
 

اگه حتی بین ما فاصله یک نفسه نفس من رو بگیر

 

 

برای یکی شدن اگه مرگ من بسه نفس منو بگیر

 

 

ای تو هم سقف عزیز ای تو هم گریه ی من

 

 

گریه هم فاصله بود گریه آخر ما

 

 

آخر بازی عشق ختم این قافله بود

 

 

حدس گر گرفتنت در تنور هر نفس

 

 

غم نه اما کم که نیست هم شب تازه ی تو

 

 

ترکش پر تیر عشق سنگ سنگر هم که نیست

 

 

خوب دیروز و هنوز طرحی از من بر صلیب

 

 

روی تنپوشت بدوز وقت عریانی عشق

 

 

با همین طرح حقیر در حریق تن بسوز


+ نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 26 اسفند1385 و ساعت 20:36 |

گفتي تنها هستم


گفتي من هم

 

 

گفتم دوستت دارم


گفتي من هم

 

 

گفتم عاشقت هستم


گفتي من هم

 

 

    گفتم :   

 
مي خواهم با تو باشم


گفتي من هم

 

گفتم تا هميشه؟


........
 


 !سکوت کردي!؟

(توسط صوفیا)                                  


+ نوشته شده توسط صوفیا در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 4:4 |
کاغذ پاره

من و یک کاغذ پاره مرحم شبای تارم

 

مینویسم تا بدونی یار و دلداری ندارم

 

میخونم تا که بدونی یار و دلداری ندارم

 

.

 

بشنو یه حرف تازه از زبون قلبم

 

که میخواد بگه من از این زمونه خستم

 

آره فقط این کاغذ میدونه تموم حرفم

 

آره خوب میدونه هیچ نایی نمونده بر من

 

هرکی دو سه روزی شد الهه قلبم

 

اونم رفت و گوش نداد به ناله حسرت

 

حالا چی بگم که قربانی خنجر عشق منم

 

پس باید تو این سکوت صد دفعه بشکنم

 

یه کاغذ پاره شده مرحم دردم

 

داره باورم میشه که از همه طردم

 

خوب باید بمیرم اینجا من اگه مردم

 

عجب بشری آخ نمیگه از غم مرگ هم

 

اگه تیغ تا حالا گلوم رو نبریده

 

از خواست پدر مادر و خدا

 

از امید فرداس که سد راهم میشه برای کوچ

 

وقتی رفاقت شده اینجا یک سراب پوچ

 

.

 

یکی نیست از دل تنگم قصر روشنی بسازه

 

روزها با همه قشنگیش به شب تارم ببازه

 

شایدم قسمت همینه به دلم بارون نباره

 

یار و دلداری ندارم به جز این کاغذ پاره

 

حالا قلب من زخمی و پاره س

 

واسه مرگ خود به فکر چاره س

 

همه حرف من مثل غم تو صدامه

 

که فقط این تیکه کاغذ مرحم درد شبامه

 

آره بغض من میشکنه آسون

 

توی خلوت این قلب ویرون

 

بازم اشک من بروی گونه هامه

 

که همین اشکای من چاره درد و غصه هامه

 

.

 

من با تمام وجود ایستادم پای حرفم

 

ولی چه کنم ندارم حتی نای رفتن

 

من میدونم تو هم بدون که سسته بنیاد

 

لعنت به این من و تف به دنیا

 

روحم پیره ولی جسمم نشده پیر

 

خدایا من بریدم جون منو بگیر

 

تا کی بسوزم و بسازم با دردم هر شب

 

تا کی ذکر تنهایی باشه هردم بر لب

 

رفیقام دورم ولی با چشمای حسود

 

عشقم گلم رفت چون عاشقم نبود

 

فقط این تیکه کاغذ همیشه با من بود

 

همدم دل من و رفیق سازم بود

 

من که چیزی نگفتم چرا منو شکستن؟

 

چرا رو من به قلبشون درو میبستن؟

 

ولی حالا دیگه دلم طاقت نداره

 

وقتی فقط من موندم و یه کاغذ پاره

 

 


+ نوشته شده توسط فرزاد در شنبه 19 اسفند1385 و ساعت 21:39 |